چه خبرا؟ این بار براتون چند تا عکس از مناظر یکی از روستاهای نهاوند گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد: این سایت اطلاعات خوبی در مورد شهرهای استان همدان داره اگه خواستید یه سر بزنید: اگه اطلاعات بیشتری خواستید بگید براتون میذارم.اگه عکسا بد بودن ببخشید عکسارو خودم انداختم به جز دوتای آخر امروز از صبح ساعت هفت رفتم بیرون(یه جورایی مهمونی). وقتی نزدیکای ساعت ۶ غروب اومدم بهم گفتن چشماتو ببند بعد یه نامه گذاشتن توی دستم. وقتی بهش نگاه کردم قلبم تند تند زد. نامه سازمان سنجش بود. با کلی بسم الله گفتن بازش کردم.و این بود متن نامه: احتراما در پاسخ نامه شما به اطلاع می رساند وضعیت علمی شما در آزمون مورد بررسی قرار گرفت.با توجه به نمرات کل و رتبه های اکتسابی نمره لازم را در رشته های انتخابی کسب ننموده اید. البته من یه ذره سر و تهش رو زدم ولی کلا چهار خط بود. حالا باید از فردا جدی جدی درس بخونم. برام دعا کنید. خوب بازم خدا رو شکر. شاید صلاحم این بوده. تا پست بعد خدانگهدار سلام امروز زنگ زدم سازمان سنجش همش مشغول بود تا آخر سر گرفت. بهم گفتن جوابتون رو دو روزه پست کردیم ده روز دیگه میرسه دوباره براتون یه شعر از معینی کرمانشاهی گذاشتم که خیلی با حال و هوای الانم جوره. خانه خدا دلم گرفته ز تنهایی ای حبیب کجایی خوشا به حال تو کز قید و بند مهر رهایی به انتظار که ای، دیده ندیده وفایم به عهد بسته که پاییده، چشم خسته چه پایی سپیده زد دگر ای شمع بزم ِغیر، خدا را سزد که مرغ شب آید به بامم و تو نیایی چراغ ِ محفل ِتاریک ِ نیمه های ِ شبِ من دو دیده دوخته دارم به در، که کی ز در آیی گناه آینه ی بخت نیست، چهره سیاهست کجایی ای مه تابان که گرد غم بزدایی نشان جای تو دارم، به کوی بی خبرانی به هر دلی که حرمخانه شد تو خانه خدایی چه نالی از غمِ تنهایی ای شکسته دلِ من همان خوش است که در خلوتی به سوز و نوایی «معینی کرمانشاهی» فعلا سلام تو این پست براتون یه چیز خیلی باحال نوشتم.البته خیلی زیاده و بقیه اش تو ادامه مطلبه. ولی همش رو بخونین.چند وقت پیشا یه CD خریدم که چند تا کتاب و مقاله توش بود اینو از اونجا نوشتم. ولی از اون جایی که طرف خیلی تاکید کرده بود منبع رو ذکر کنید منم آدرس سایتی رو که آخر این مطالب بود براتون گذاشتم: خوب امیدوارم خوشتون بیاد و به ایرانی بودنتون افتخار کنید. اینم اون مطلب زیبا: آیا میدانید: اولین مردمانی که سیستم اگو یا فاضلاب را جهت تخلیه آب شهری به بیرون شهر اختراع کردند ایرانیان بودند ؟ آیا میدانید: اولین مردمانی که اسب را به جهان هدیه کردند ایرانیان بودند ؟ آیا می دانید: اولین مردمانی که حیوانات خانگی را تربیت کردند و جهت بهره مندی از آنان استفاده کردند ایرانیان بودند ؟ آیا میدانید: اولین مردمانی که مس را کشف کردند ایرانیان بودند ؟ آیا میدانید: اولین مردمانی که آتش را در جهان کشف کردند ایرانیان بودند ؟ آیا میدانید: اولین مردمانی که ذوب فلزات را آغاز کردند ایرانیان بودند در شهر سیلک در اطراف کاشان ؟ آیا میدانید: اولین مردمانی که کشاورزی را جهت کاشت و برداشت کشف کردند ایرانیان بودند ؟ آیا میدانید: اولین مردمانی که نخ را کشف کردند و موفق به ریسیدن آن شدند ایرانیان بودند ؟ آیا می دانید: اولین مردمانی که سکه را در جهان ضرب کردند ایرانیان بودند ؟ آیا میدانید: اولین مردمانی که عطر را برای خوشبو شدن بدن ساختند ایرانیان بودند ؟ آیا می دانید: اولین مردمانی که کشتی یا زورق را ساختند به فرمان یکی از پادشاهان زن ایرانی بوده است ؟ آیا میدانید: اولین ارتش سواره در دنیا توسط سام ایرانی اختراع شد با 115 سرباز؟ آیا میدانید: اولین مردمانی که شیشه را کشف کردند و از آن برای منازل استفاده کردند ایرانیان بودند ؟ آیا میدانید: در دوره شاهنشاهی اشکانیان برق و باطری برای نخستین بار در جهان کشف شده بود. این باطری از دل خاک های بغداد که قلمرو پادشاهی ایران بود و توسط ایرانیان ساخته شده بود در سال 1938 توسط کوکینگ آلمانی بدست آمد و به ثبت رسید و هم اکنون در موزه بغداد نگهداری می شود آیا میدانید: اولین مردمانی که زغال سنگ را کشف کردند ایرانیان بودند ؟ آیا میدانید: اولین مردمانی که مقیاس سنجش اجسام را کشف کردند ایرانیان بودند ؟ ۱۳ آبان سالروز تسخیر لانه جاسوسی و روز دانش آموز مبارک سلاااااااااااااااام ممنون از نظراتتون . من الان نهاوندم و دارم از تو کافی نت براتون می نویسم. اینجا خیلی سرم شلوغه یعنی آدمای اینجا تو پاییز خیلی کار دارن. مثلا چقدر گردو شکستیم.ترشی بادمجون درست کردیم(که مامانمو زنبور نیشزد).تلخینه درست کردیم و یه عالمه کار دیگه، دوشنبه بر میگردیم قم. این چند روزه همش داره بارون میاد اما الان هوا آفتابیه. ولی من کفشام هنوز گلیه. وقتی رسیدیم تو روستا خیلی گلی بود و ما تا به خونه رسیدیم سر تا پامون گلی شد. وقتی با خاله ام رفتم سبزی بخرم همه بهم نگاه میکردن چون بلد نبودم تو گل راه برم یه بار هم کفشم توی گلا از پام در اومد وقتی به بقیه نگاه میکردم کفشاشون گلی نبود ولی کفش من از سنگینی بالا نمیومد. حالا بعدا بقیشو تعریف میکنم فعلا نباید دختر خاله ام رو زیاد معطل کنم . فعلا خداحافظ اولا اینقدر نگید این چه وضعه درس خوندنه. من هنوز درس خوندن رو به طور جدی شروع نکردم. کم می خونم. چون هنوز امیدوارم اعتراضم قبول بشه. بعد از اینکه جواب اعتراضا اومد اگه قبول نشدم اون وقت جدی میخونم. دوما دارم میرم مسافرت. شهر زیبای نهاوند جنوب استان همدان. چند روزی نیستم. و نمی تونم بیام. اگه تونستم شاید از اونجا آپ کردم ولی احتمالش خیلی کمه . دیروز اینجا اولین بارون پاییزی بارید.دو سه روزه هوا سرد شده قبلشم گرم بود. اینجا تا کولر رو خاموش کنی باید به فکر گرم کردن خونه باشی. وای من عاشق رشته کوه زاگرسم . راستی یادم رفت بگم که بعد از مدت ها میخوام با اتوبوس برم مسافرت. آخرین باری که با اتوبوس سفر کردم اردوی راهیان نور بود فروردین 87 . الان مامانم هی میره میاد میگه زود باش. چه کار میکنی و از این جور چیزا. خوب حوصله تون سر رفت. ببخشید تا پست بعد که امیدوارم از زاگرس باشه خداحافظ درود و دو صد بدرود صبح زود از بستر بلند شدیم (حدود ساعت6) وبه دنبال جوراب و ... گشتیم تا برویم و آزمون آزمایشی بدهیم. خواب برادر گرامی را ضایع کرده و در کمد یک جفت جوراب سفید یافتیم با خوشحالی از اتاق بیرون آمده جوراب و بقیه وسایل را نقش زمین فرموده و به سوی آشپزخانه هجوم بردیم بینی خود را گرفته و در زیر نگاه های مادر آن را در حلقوم فرو بردیم( مادرمان عادت دارد موقع شیر خوردن ما را میپاید تا مبادا یواشکی به گوشه ای مثلا ظرف شویی پناه برده و شیر را خالی کنیم ) از آشپزخانه فرار کرده به سمت کیف و کتاب. داشتیم لباس هایمان را تنمان می کردیم که ناگهان با خود گفتیم: این جوراب سفید حیف است آن را در مجالس مهمانی به پا میکنم و دوباره به اتاق حمله بردم و جوراب سوراخی بر پا کردیم ( با این تفکر که پایت در کفش است چه کسی خواهد دید؟) به سوی منزل عمو جان حرکت کردیم . از رسالت به رجایی پناه برده (این ها نام خیابان است) و ده ها بار که نه صدها بار ما این خیابان را بالا رفتیم پایین آمدیم از این فرعی به آن فرعی دنبال پلاک 20 و چقدر بنزین سوزاندیم باز خوب بود عمو به خاطر عموزاده آمد وگرنه من و عمو زاده اینقدر به ترک دیوار این خانه های بالا شهری می خندیدیم که به آزمون که هیچ شاید پاسی از شب به خانه میرسیدیم. خلاصه ناگهان آخر خیابان شلوغ شد ما هم به سرعت آنجا رفته ودیدیم بله دبیرستان غیر انتفاعی خوارزمی . پلاک 120 . ما به درون پرشی جانانه زده و از صحنه ای که دیدیم با پرش دیگری بیرون پریدیم. و آنچه را دیده بودیم برای عموزاده شرح دادیم . موضوع از این قرار بود که وقتی به داخل پریدیم دیدیم جانورانی شبیه آدمیزاد کتاب در دست گرفته و خر میزنند (کنایه از: بسیار مطالعه می کنند). چقدر با عموزاده کلنجار رفتیم ما میگفتیم تو اول برو او میگفت شما بزرگترید. و آی حرصمان را درآورد. آخر دل به دریا زده اول وارد شدیم چشمان خر خوان ها ما را دنبال کرد و دوباره در کتاب فرو رفت یکی زیست شناسی میخواند یکی زمین شناسی و یکی مثل من و عموزاده خنده شناسی( از بس که ما در این مورد مهارت داریم) و گاهی هم آسمان شناسی (نگاه کردن به آسمان از کارهاییست که من و عموزاده زیاد انجام میدهیم) راستی یکی از همکلاسی های پیش دانشگاهی را زیارت فرمودیم و از این و آن سوال پرسیدیم که ببینیم بقیه شروران مدرسه با کنکور چه کرده اند. بالاخره پس از انتظارهای بسیار و در سرما لرزیدن کارتهایمان را دادند. ما داشتیم وارد میشدیم که ناگهان نگاهمان به بالای پله ها افتاد وای خدای من دنیا در پیش چشمانمان تیره و تار گشت ... باید کفش های مبارک را از پا در می آوردیم و وارد میشدیم جوراب ما هم سوراخی داشت به عظمت لایه اوزون. چقدر نذر و نیاز کردیم و از خدای خود ممد گرفتیم که مبادا کسی از این بالا شهری ها سوراخ را دیده و ما ضایع شویم. از آنجایی که خداوند هیشه با مستضعفان است کسی به سوراخ جوراب ما پی نبرد. ما پس از زیر و رو کردن بسیار سوالات پاسخنامه را دادیم ولی عموزاده چه محاسباتی میکرد. دوباره در سرما لرزیده تا عموزاده افتخار داده پاسخ نامه را تحویل دادند. ما به کوچه پناه بردیم وتازه به یاد این موضوع افتادیم که چگونه این مسافت طولانی را به منزل خویش باز گردیم. پس از مشورت های فراوان قرار شد با 118 تماس گرفته و بگوییم شماره یک تاکسی تلفنی( آخر آژانس واژه ای ست بیگانه هر چند تاکسی هم هست ولی معادلی برای تاکسی نداریم) را در محدوده خیابان سمیه به ما بدهید . پس از کلنجار با عموزاده بر سر اینکه چه کسی با 118 صحبت کند به این نتیجه رسیدیم عموزاده با 118 صحبت کند و ما با تاکسی تلفنی. شماره 118 گرفته شد: راهنمای یکصد و سی بفمرمایید. و این عموزاده چند بار موضوع را برای راهنمای یکصد و سی توضیح داد تا شماره را گرفتیم. والبته ما زنگ زدیم به تاکسی تلفنی و در خواست تاکسی کردیم و آمد و ما را به سر منزل مقصود رسانید. و ما خوشحال از اینکه سوراخ جورابمان آشکار نشده بود از منزل عمو به سوی منزل خود مثل اسب یورتمه رفتیم. البته گاهی بر اثر نگاه های چپ چپ عابرین قدم میزدیم. راستی ما چرا جوراب هایمان را یواشکی از پای مبارکمان در نیاوردیم تا به جای اینکه حواسمان به بقلی و پشتی و ... باشد که مبادا سوراخ را رویت کنند حواسمان را به مسائل فیزیک و شیمی دهیم ؟ خداوند لبخند میزد و دختر آفریده شد،لبخند زیبای خدا روزت مبارک ارزش عمر مدار چرخ به كجداريش نم ارزد سياحت چمن عشق ،بهر طاير دل ز بامداد وصالم مگو، كه شام فراق دلي ز خويش مرنجان كه گر شوي سلمان نوازش دل رنجيده ام مكن اي عشق كنار بستر بيمار عشق ، منشينيد به نقش ظاهر اين زندگي، چه ميكوشيد بگو به يوسف كنعان، عزيز مصر شدن در اين زمانه مجوييد از كسي ياري تا پست بعد خدانگهدار سلام امروز یه نامه نوشتم واسه سازمان سنجش دعا کنید اعتراضم رو قبول کنن(آخه یکی از دوستام با رتبه 5000 پرستاری قم قبول شده ولی من با رتبه 1150 قبول نشدم البته اینو تو نامه ننوشتم) دیگه دارم افسردگی میگیرم. جلال الدین سادات آل احمد معروف به جلال آل احمد در 2 آذر 1302 در خانواده ای روحانی متولد شد. پس از پایان دبستان پدرش اجازه تحصیل در دبیرستان را به او نداد «دبستان را که تمام کردم، دیگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کار کن» تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من رفتم بازار. اما دارالفنون هم کلاس های شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم » پس از پایان دبیرستان پدرش او را به نجف نزد برادر بزرگش می فرستد تا در آنجا به تحصیل در علوم دینی بپردازد. این سفر چند ماه بیشتر طول نکشید و جلال به ایران بازگشت . پس از بازگشت از سفر، آثار شک و تردید و بی اعتقادی به مذهب در او مشاهده می شود که بازتابهای منفی خانواده را به دنبال داشت. آل احمد با نثر عصیانگرش اینگونه می گوید: در سال 1325 تحصیل در دانشسرای عالی را به اتمام رساند و در سال 1326معلم شد. "دید و باز دید" اولین کتاب جلال بود که به چاپ رسید. نظراتتون رو بگید تا پست بعد خداحافظ سلام چه خبرا؟ ممنون از نظراتتون. خواستم درباره چیزی که آقا مهرزاد گفتن بنویسم ( اگه اینی که هستم نبودم دوس داشتم کی باشم ) یه ذره فکر کردم دیدم زیاد دوست ندارم کس دیگه ای باشم. ولی اگه یه زمانی مثل قدیما حس داستان نویسیم گل کنه حتما یه چیزی تو این مایه ها می نویسم. پست بعدی به خاطر فرزانه جون درباره جلال آل احمد می نویسم. این بار براتون یه مطلب زیبا ( البته به نظر خودم زیبا ) از کتاب " بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ " از خانم نظر آهاری گذاشتم . امیدوارم خوشتون بیاد. من که اینو میخونم دلم میخواد گریه کنم شما رو نمیدونم. خوب ببخشید وقتتون رو گرفتم اینم اون مطلب قشنگ: پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: «اما من درخت نیستم تو نمیتوانی روی شانه من آشیانه بسازی.» پرنده گفت:« من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم. اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه میگیرم.» انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود. پرنده گفت :« راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟» انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید. پرنده گفت:« نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی ست.» انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت:« غیر از تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود.» پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:« یادت می آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بالهایت را کجا جا گذاشتی؟» انسان بر شانه هایش دست گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست.... حالا چه حسی دارین؟ تا پست بعد خداحافظ يك شب آخر سينه پر درد را خواهم دريد يك شب آخر همچنان آتش زبان خواهم كشيد يك شب آخر رو به صحراي عدم خواهم نهاد يك شب آخر همچو خاشاكٍ نهان در كشتزار يك شب آخر با تمام نامرادي هاي خويش يك شب آخر تا رهم از دست خواهش هاي دل يك شب آخر تا نبينم ديگر از اين رنگ ها يك شب آخر بعد از اين روشنگري ها، همچو شمع يادتون نره، بگيد درباره چي بنويسم تا پست بعد خداحافظ سلام. اولا ممنون از نظرات و دعاهاتون خدا از زبونتون بشنوه(اينكه من قبول بشم) گمگشته بيان نامرادي هاست اينهايي كه من گويم شب و روزم به سوز و ساز عمر بي امان طي شد خدا را مهلتي اي باغبان تا زين قفس گاهي مرا در بيستون بر خاك بسپاريد تا شب ها بگويم عاشقم،بي همدمم،ديوانه ام، مستم از آن گمگشته من هم نشاني آور اي قاصد تو مي آيي به بالينم ولي آندم كه در خاكم سلام من تمبل ترين آدم روي زمين هستم(البته به نظر خودم و ولش كن)امسال اولين سالي بود كه تو كنكور شركت كردم با اينكه خيلي كم يعني در حد هيچ درس خوندم رتبه ام 1150 شد(حالا بماند از كجا)ولي توي انتخاب رشته قبول نشدم اولش ناراحت شدم يه ذره گريه كردم ولي نه زياد حالا هم قراره درس خوندنو شروع كنم راستي يادم رفت بگم رشته ام تجربيه و من عاشق پرستاري هستم حالا قراره برم يه سري كلاس و آزمون ثبت نام كنم و روي همه رو كم كنم(مخصوصا يه نفر كه نميشه اسمشو بگم)اين وبلاگ رو درست كردم براي اينكه اولا هفته اي يه بار آپش كنم و يه جوري اوقات فراغتم رو پر كنم و دوما اگر سوال درسي چيزي داشتيد تا جايي كه بتونم كمكتون كنم. دلم نمياد تمومش كنم ولي چاره اي نيست اگه چيزي يادم رفته بود تو پست بعدي مي نويسم منتظر نظراتتون هستم 
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
(البته خدا میدونه با چه پستی فرستادن) فقط برام
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ایشالا چشم آمریکا کور بشه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولادت حضرت معصومه(سلام الله علیها)و روزدختر مبارک![]()
![]()
![]()
اول خواستم براتون از حرم حضرت معصومه بنويسم يعني نوشتم ولي قبل از اينكه سيوش كنم كامپيوتر ريست كرد و همش پاك شد
حالا شايد دوباره براتون نوشتم.
دوباره يه شعر از معيني كرمانشاهي براتون نوشتم اميدوارم از اين يكي هم خوشتون بياد:
دو روز عمر به اين خواريش نمي ارزد
به خستگي و گرفتاريش نمي ارزد
به آه و اشك و به بيدلريش نمي ارزد
جهان به طاعت و به دينداريش نمي ارزد
كه خشم يار به دلداريش نمي ارزد
كه محتضر به پرستاريش نمي ارزد
بنا شكسته، به گلكاريش نمي ارزد
به كوري پدر و زاريش نمي ارزد
كه خود به منت آن ياريش نمي ارزد![]()
![]()
همونطور که قول داده بودم براتون از جلال نوشتم .این مطالبو از این ور و اون ور جمع کردم و خودم سر هم بندیش کردم (البته دلم می خواست کمتر از این باشه که حوصله خوندنش رو داشته باشین ولی نشد) امیدوارم استفاده بکنین.
« شخص من که نویسنده این کلمات است، در خانواده روحانی خود همان وقت لامذهب اعلام شده دیگر مهر نماز زیرپیشانی نمی گذاشت. در نظر خود من که چنین می کردم، بر مهر گلی نماز خواندن نوعی بت پرستی بود که اسلام هر نوعش را نهی کرده، ولی در نظر پدرم آغاز لامذهبی بود. و تصدیق می کنید که وقتی لا مذهبی به این آسانی به چنگ آمد، به خاطر آزمایش هم شده، آدمیزاد به خود حق می دهد که تا به آخر براندش»
در سال 1323 به عضویت حزب توده در آمد ولی پس از چند سال از حزب جدا شد.
«روزگاری بود و حزب توده ای بود و حرف و سخنی داشت و انقلابی می نمود و ضد استعمار حرف می زد و مدافع کارگران و دهقانان بود و چه دعویهای دیگر و چه شوری که انگیخته بود و ما جوان بودیم و عضو آن حزب بودیم و نمی دانستیم سر نخ دست کیست و جوانی مان را می فرسودیم و تجربه می آموختیم. برای خود من «اما» روزی شروع شد که مأمور انتظامات یکی از تظاهرات حزبی بودیم (سال ۲۳ یا ۲۴؟) از در حزب خیابان فردوسی تا چهارراه مخبرالدوله با بازوبند انتظامات چه فخرها که به خلق نفروختم، اما اول شاه آباد چشمم افتاد به کامیون های روسی پر از سرباز که ناظر و حامی تظاهرات ما کنار خیابان صف کشیده بودند که یک مرتبه جا خوردم و چنان خجالت کشیدم که تپیدم توی کوچه سید هاشم و...»
جلال در سالهای فرجامین زندگی، با روحی خسته و دلزده از تفکرات مادی به تعمق در خویشتن خویش پرداخت تا آنجا که در نهایت، پلی روحانی و معنوی بین او و خدایش ارتباط برقرار کرد.
او در کتاب “خسی در میقات” که سفرنامه ی حج اوست به این تحول روحی اشاره می کند و می گوید: “دیدم که کسی نیستم که به میعاد آمده باشد که خسی به میقات آمده است. . .”
و در اواخر عمر پر بارش، به کلبه ای در میان جنگلهای اسالم کوچ کرد.
جلال آل احمد، نویسنده توانا و هنرمند دلیر به ناگاه در غروب روز هفدهم شهریور ماه سال ۱۳۴۸ در چهل و شش سالگی در اسالم گیلان زندگی را بدرود گفت.(البته یه جای دیگه خوندم هجدهم.یه چیزایی هم شنیدم که ساواک جلال رو کشته و...)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلاااااااااااااااااااااااااااااااام![]()
اميدوارم حالتون خوب باشه![]()
بازم ازتون تشكر ميكنم به خاطر نظراتتون.
دوباره خيلي فكر كردم چي براتون بنويسم ولي به جايي نرسيدم آخر سر براتون يه شعر نوشتم. بگيد دوست داريد چي براتون بنويسم تا منم همونا رو بنويسم.
اميدوارم از اين شعر خوشتون بياد:
كام دل
يك شب آخر از نهال غم ثمر خواهم گرفت
دامن برق فنا را بي خبر خواهم گرفت
از سر راز دل خود پرده بر خواهم گرفت
در طناب و چوب اين خرگاه، در خواهم گرفت
وين سراي غم فزا را پشت سر خواهم گرفت
دست در دامان داس برزگر خواهم گرفت
كام دلچسبي ز دنياي هنر خواهم گرفت
پرده روي ديده آشوبگر خواهم گرفت
قفل بر لب، تا ابد، رنگي دگر خواهم گرفت
تيره دودي گردم و چشم سحر خواهم گرفت
"معيني كرمانشاهي"
![]()
امروز جشن عاطفه هاست.اميدوارم چيزي براي سفر تو كوله بارت گذاشته باشي![]()
دوما چقدر درس خوندن سخته البته سعي خودم رو ميكنم....
اگه سومي هستيد يا مي خوايد كنكور بديد كتاب "كنكورت را قورت بده" رو حتما بخونيد نكات به درد بخوري داره.
سوما هرچي دنبال يه چيزي گشتم براتون بنويسم چيزي پيدا نكردم آخر سر رفتم سراغ كتاب هاي شعر و اين شعر رو براتون از معيني كرمانشاهي نوشتم.اميدوارم خوشتون بياد.
اميدوارم دفعه بعد يه چيز بهتر و خوشگل تر براتون بنويسم. راستي من عاشق اون تيكه اي هستم كه با فونت بزرگتر نوشتم:
همان بهتر به هر جمعي رسم كمتر سخن گويم
گهي از ساختن نالم،گهي از سوختن گويم
برون آرم سر و حالي به مرغان چمن گويم
غم بي همزباني را براي كوهكن گويم
نميدانم كدامين حال و درد خويشتن گويم
كه چون يعقوب نابينا سخن با پيرهن گويم
خوشامد گويمت اما، در آغوش كفن گويم
اميدوارم خوشتون اومده باشه. بازم برام دعا كنيد![]()
نظر يادتون نره
خدانگهدار
![]()
.
فعلا خداحافظ![]()
![]()
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



